1 برج اقبال [Tower of Fortune 1]
آن روز، بند کفشهایم با شوق جوانه زدو در هم تنید،که امید دیدنت سبز بود.دیدارت بهارآن سوی همت.من از عمق زمستان به آزادی رسیدم،مرتفع بود و مطبوع!اما شرم آور ای برج اقبال منبه غمگینان در زمستان مانده چه بگویم از…
آن روز، بند کفشهایم با شوق جوانه زدو در هم تنید،که امید دیدنت سبز بود.دیدارت بهارآن سوی همت.من از عمق زمستان به آزادی رسیدم،مرتفع بود و مطبوع!اما شرم آور ای برج اقبال منبه غمگینان در زمستان مانده چه بگویم از…
،قسط های نداده ام صبر میکنند…آوازم را اما تعللی نیست.دیشب خواب تو را دیده ام ،کتاب های نا تمام کنار تختم شاید به انتظار بنشینند…اما شعرم را مجال تعویق نیست.اتاقم بوی تو میدهد من صبوری در آشپزخانه برای غذا، در…